افتاده ام بگوشه ی تنهایی
من یکطرف نشسته ام و غمها
استاده اند گرم صف آرایی
در این شب سیاه غم آلود
من هستم و سکوت غم انگیزی
وز این سیاهچال ، نصیبم نیست
جز وای وای شوم شباویزی
ای شمع خاموش
ای بخت خفته
ای مرغ عرشی کز پس عمری اسیری
سوی خدا ، با خاطری شاد
پرواز کردی زین قفس، آزاد آزاد
جای تو خالی
پنداشتی آن مهرها را بردم از یاد؟
نه ... این افسانه است
هرگز فراموشت نخواهم کرد
برای رضای عزیز
![]()