
دیروز...
باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه ...
و اما امروز...
باز باران بی ترانه... باز باران با تمام بی کسی های شبانه... می خورد بر من تنها...می چکد بر فرش خانه...باز می آید صدای چک چک غم...باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده... نمی دانم...نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟...نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که آن کودک...که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد...کجای ذلتش زیباست؟!
مهم نیست که خسته ام...مهم اینه که باد، بارون، آسمون مال منه. مهم نیست که غمگینم...مهم اینه که الان پر از تجربه ام .مهم نیست که یدونه غصه دارم...مهم اینه که یه عالمه بهانه دارم برای لبخند زدن. مهم نیست دلم شکسته...مهم اینه که خدا درون دلهای شکسته ست
