تبليغاتX
خنزل پنزلهای من
خنزل پنزلهای من
شنبه سی ام تیر 1386
خداوندا

اگر روزی بشر گردی

ز حال ما خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت

از این بودن از این بدعت

خداوندا

نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا

چه دشوار است

چه زجری می کشد آنکس که انسان است

و از احساس سرشار است
+ حرف دل 19:26 توسط night lady.
شنبه سی ام تیر 1386
سرنوشت، ننوشت ... گر نوشت، بد نوشت ..... اما باور کن : سرنوشت را نمیتوان از سر٬نوشت
+ حرف دل 19:16 توسط night lady.
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386
خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند حیف من زاده ی امروزم. خدایا جهنمت فرداست پس چرا امروز می سوزم‌
+ حرف دل 14:48 توسط night lady.
سه شنبه نوزدهم تیر 1386
كودك نجوا كرد : خدایا با من حرف بزن

مرغ دریایی آواز خواند، كودك نشنید

سپس كودك فریاد زد : خدایا با من حرف بزن

رعد در آسمان پیچید ، اما كودك گوش نداد

كودك نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدایا بگذار ببینمت

ستاره ای بدرخشید ولی كودك توجه نكرد

كودك فریاد زد : خدایا به من معجزه ای نشان بده

ویك زندگی متولد شد ، اما كودك نفهمید

كودك با نامیدی گریست

خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی


بنابراین خدا پایین آمد و كودك را لمس كرد
ولی کودک پروانه را کنار زد ورفت
+ حرف دل 16:38 توسط night lady.
دوشنبه هجدهم تیر 1386
مدیونی اگه فکر کنی فهمیدنش سخته
چهار نفر بودند بنامهای همه كس-یك كس-هر كس و هیچ كس
یك كار مهم وجود داشت كه میبایست انجام می شد و از همه كس خواسته شد آن را انجام دهد.
همه كس میدونست كه یك كسی آن را انجام خواهد داد
هر كسی میتوانست آن را انجام دهد اما هیچ كس آن را انجام نداد
یك كسی از این موضوع عصبانی شد به خاطر اینكه این وظیفه همه كس بود.
همه كس فكر میكرد هر كسی نمیتواند آن را انجام دهد اما هیچ كس نفهمید كه هر كسی آن را انجام نخواهد داد.
سرانجام این شد كه همه كس یك كسی را برای كاری كه هر كسی نمی توانست انجام دهد و هیچ كس انجام نداد سرزنش كرد.
+ حرف دل 17:15 توسط night lady.
یکشنبه هفدهم تیر 1386
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.
+ حرف دل 20:4 توسط night lady.
یکشنبه هفدهم تیر 1386
سر مشق های آب بابا یادمان رفت

رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت

گل کردن لبخندهای همکلاسی

در یک نگاه ساده حتی یادمان رفت

راه فرار از عشق های زنگ اول

آن لحظه های بی کلک یادمان رفت

آن روزها را آنقدر شوخی گرفتیم

جدیت تصمیم کبری یادمان رفت

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم

یادش به خیر اما شاید ......

خدا را هم یادمان رفت !!!
+ حرف دل 19:47 توسط night lady.
شنبه شانزدهم تیر 1386
میدونی؟

تازه از راه رسيدي،نا شناسي تو هنوز،تو فقط خنده ي ما را ديدي گرچه چون ما پي نابوديه خود ميگردي،گر پي سوختني،عاشق چشم به در دوختني با ما بمان،با ما بسوز... بشنو از من اين نصيحت،شعر رفتن ساز کن.تا پرو بالت نسوخته شاپرک پرواز کن....پرواز کن!!!

+ حرف دل 15:55 توسط night lady.